می نویسم از عشق .می نویسم از باتو بودن .دیگه از غم نمی نویسم.می نویسم از زندگیم که وجود تو بهش وجود داده و قابل بازگو گفتن شده وگرنه بدونه تو زندگیم هیچ معنایی نداشت .می نویسم تا موقعی که خون در بدنم جریان داره تا موقعی که زنده ام و نفس می کشیم تا موقعی که عشق توی وجودم جریان داره.می نویسم تا موقعی که عشق توی ذهنم نقش بسته و قلمم توان لیز خوردن روی کاغذ داره .می نویسم تا موقعی که جوهر عشق و قلمم منو یاری کنن.
از عشقی می نویسم که جلوی چشمام می بینم .از عشق های جاودان و عاشقان جاودان.از عاشقایی که شاید باید خودشون از عشقشون می نوشتن ولی نتونستن .از رازهای تلخی که تلخیش گریبان خیلی از عاشقان رو گرفته .از عشق ها و خیانت ها می نویسم که توی زمونه ی ما قسمت دومش بی داد می کنه .همیشه سعی می کنم اصلاً به خیانت فکر نکنم چون خیانت کردن کار عاشق نیست ولی با ننوشتن من خیانت از بین نمی ره .همیشه موقع نوشتن به همه چیز فکر می کنم .چشمام دنبال یه چیزی هست که از اون بنویسم و با توان کمی که دارم اونو توصیفش کنم .
ولی بعضی وقتها دیدن مشکلات انسانها قلمم رو از نوشتن عشق منصرف می کنه و می خوام از مشکلات بنویسم.از مشکلات دوتا عاشق که برای دیدن هم دلشون پر می کشه .از مشکلات دو عاشق که مانع این میشه که اونا برای هم باشن.از دیدن گریه های یه دختر یا پسر عاشق که هر کدوم بنا به دلیلی از عشقشون جدا شدن .از چیزهایی که عشقهای این زمان رو دچار مشکلات کرده .
ولی قلمم همیشه موقع نوشتن این مشکلات به دستم ایست میده و دفترم رو خط خط می کنه و می ره سر خط و می نویسه عشق .
پس منم طوری باهاش می نویسم که دوست داره .
پس سر خط می نویسم............
عشق
