میخوام دورشم ازاین شهرودیار برم تا ناکجا آباد

خداکنه اونجا کسی نباشه مردمی نباشه که نیرنگ و فریبی هم نباشه
برم با خودم دل شکسته م زندگی کنم
من و دل بارها و بارها تورو آزردیم
به تو توجهی نکردیم و دنبال خودمون کشوندیمت
دردهای منو دل به عذابهای تو در؛بی حساب شدیم
غرور من بیا تا برویم
من و دل خیال خامی داشتیم؛به خیال خود دراین شهر بهایی داشتیم
مزه ی عشق به کامم تلخ است
این شهر پراز نیرنگ است
من و دل بارو بنه برداشتیم

خسته و تنها بیا تا برویم


سوحا





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 18:22 توسط مترسک |

صدای سکوت

!یک تلفن نا آشنا
...الو...الو
؟ چرا جواب نمی دید
... الو ... الو
یعنی کی میتونه باشه
...یعنی تویی نه تو نیستی
من صدای نفساتو میشناسم
پس از چند لحظه دوباره صدای زنگ
...الو...الو
بازهم سکوت
ضربان قلبم چندبرابرشده
یعنی تویی
... همچنان سکوت
چه خیال خامی که گمان می کردم تویی
او فقط یک مزاحم بیکار بود که از بی حوصله بودن شماره گرفته
تا خودش رو سرگرم کنه
ولی افسوس که نمیدونستی


به قلم: سوها





+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 19:9 توسط مترسک |

نگاهم کن

نوشتن شده بود جزئی از زندگیم. فکر نمی کردم که یه روز دیگه ننویسم.ولی اون روزم اومد.یه روزی نوشته هام بوی عشق می داد.نوشته های های زیبا .ولی دیگه نه از اون احساسات زیبا خبری بود نه حوصله ای برای نوشتن بود. خیلی وقتا بازم می نویسم ولی دیگه رنگ بوی اون روزهارو ندارن.دروغه بگم نوشتن رو دوست ندارم ولی واقعا دفترم با من قهر کرده.بارها شده چند دفعه نوشتم ولی کاغذ رو پاره کردم و دیگه ادامه ندادم.دیگه مقدمه ای برای نوشتن ندارم.نه چشمی که براش شعر بگم نه دستی که از گرماش بنویس.دقیقا تبدیل شدم به مترسکی که اسمش رو خودم گذاشتم.هیچ وقت دلم نمی خواست احساسم بمیره ولی......

می خواهم چند خط از بنویسم شاید دلم رازی شد که حسی در منه دیوانه هست...

تاریک بود.یادمه فقط از لای در نیمه بسته شده کمی نور سو سو میزد.قلبم تند تند میزد ولی نگاه قشنگ مثل ...مثل ........ .وقتی می گویم احساس در من مرده دروغ نمی گم دیگه نمی تونم حتی چند خط هم احساسم رو بیان کنم ...........مهم نیست ولی ........ دوست دارم باز هم نگاهم کنی... از همان نگاه هایت که در اون تاریکی هم زیبا بود .

نقطه تمام.




+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 20:53 توسط مترسک |

اون مثل دادشم بود

خوشحالم می خندی .....

خوشحالم که شادی..صدای خنده هات قوت قلبمه.درسته تو دیگه همه چیز رو فراموش کردی ولی من هنوزم مثل کوه پشتتم.درسته نیستم و دورم ولی هر روز فکرت پیشمه.خیلی وقتا فکر کردی من دوست ندارم به جایی برسی ولی اگه چیزی که می خواستیو نمی کردم به خاطر خودت بود.همیشه خوبتو گفتم.خیلیا سنگ جلوی دوستیمون انداختن دروغ گفتن و بعضی ها هم از موقعیت سوء استفاده کردن.ولی یادت نره روزهای سخت هم داشتی......

روزای سختتو یادت بیاد اون موقع می فهمی کی دوسته کی دشمن .همه اونایی که الان سینه چاکن یه روزی تنهات گذاشتن.توی شبهای تاریک زندگیت با کبریت راه رو برات روشن کردم .توی شبهای بی ستارت ،ستاره برات کشیدم،توی تنهاییت همدمت بودم.......اشکال نداره همرو هم یادت بره ولی خودت رو فراموش نکن.... تو بزرگی ولی ادمایی کوچیک می خوان تورو مثل خودشون کنن......

زندگی شاید خیلی چیزهارو بهت اثبات کنه ولی بازم می گم یادت نره گذشته رو....

قبول دارم خیلی جاها برات کم گذاشتم ولی واقعا حق این نیست که روی اندکی خوبی ها خط بکشی.من همیشه هستم و خیلی خوشحالم می بینم خنده ، خشمی روی صورتت نگذاشته .

من اینجام در کنارت تو اراده کن من هستم 1 2 3 4 صدا امتحان میشه .... خدا کنه صدا بهش برسه



+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 23:56 توسط مترسک |

.......

هیچی ندارم جزء یه فنجان خالی ........




+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 22:53 توسط مترسک |

درباره ی ما


به وبلاگ عشق و خیانت خوش آمدید

تمام متون این وبلاگ توسط نویسندگان خود
این وبلاگ نوشته شده و از هیچ منبعی استفاده نشده.

هرگونه برداشت از مطالب این وبلاگ منوط به کسب اجازه از مدیریت وبلاگ و ذکر منبع می باشد.

منوی اصلی

پیوند های روزانه

آرشیو

موضوعات وبلاگ

نویسندگان

پیوند های وبلاگ

ابزار

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ razetalkh محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم