چیزی که تو خیابانهای شهر ما زیاد شده تابلوی ایسته .تبلویی که با رنگ قرمزش داره فریاد می کشه که ایست کنی.واژه ایست واژه عجیبیه آدم با شنیدنش نا خودآگاه می ایسته .می ایستی بدون اینکه بدونی برای چی ایستادی برای کی ایستادی .
زندگی پر از تابلوهای ایسته .پر از اما و اگرها پر از باید ها و نباید ها پر از بودن ها و نبودن ها .موقعی که عاشق میشی یکی از اون مواقعیه که تابلوهای ایست زیادی جلوتو می گیره .همه برای ایستادنت فریاد می کشن و می گن ایست. می گن عاشق نشو .یکی نیست بگه چرا ؟ چرا نباید عاشق بشی ؟ چرا بهم ایست می دید؟ مگه گناهی مرتکب شدم؟ نکنه عاشقی گناهمه آره ؟
گناه من عاشقیه .همه میگن این جماعت عاشق کش و مرده پرستن ولی من باورم نمی شد ولی انگار باید باور کنم .توی جامعه ای عشق شده گناه .عشق شده بازیچه ی یه مشت عاشقنما.عشق رو همه بد می بینن و می گن عاشقی هرگز .سر همه قبلها نوشته ورود ممنوع در حالی که باید می نوشت ورود ممنون .عشقو دیگه کسی پاک نمبینه .دیگه همه عشقو مثل حباب می دونن که فقط با یه اشاره انگشت از بین میره .زندگی با تابلو هاش مجال عاشق شدن هم ازت می گیره .خستت می کنه .دیدن تابلو های ایست بیشتر خستت می کنه .اینقدر تابلوی ایست می بینی که دیگه اصلاً نمی تونی حرکت کنی و باید همون جا وایسی.آسمونو نگاه می کنی اونم دلش گرفته ولی کسی نیست که پیش اون بره و درد دلش رو گوش کنه آخه راه آسمون هم بهمون بسته شده .راه آسمونی که تنها راه فرار ما بود .خیابون ها از خالی تهی و دستها از تهی خالی تر .قلبها از ایست ها ایستادن و ذهن ها از فریاد ایست اشباع شدن.راهی برای رهایی نیست .
عشق رو با خودش برده .عشقی که جریان داشت .عشقی که توی وجود ها نعره می کشید .عشقی که جاری بود همچون جویبار ها .
بوی خوب ریحان که سفرها رو پر کرده بود .عشقی که توی خونه ها بود همه تصویر سیاه و سفید پیدا کرده .تصویری که مثل عکس ها قدیمی داره از بین می ره .به قول پیر مرده یادش بخیر .
شاید بگی یاد چی بخیر؟
یاد روزهایی که عشق معنایی داشت که به زندگی هم معنا می بخشید.یاد اون روزهای با هم بودن ها .یاد اون روزهایی که قلبها تابلوی ایست نداشتن .
ولی من می خوام به این روزها بگم ایست ! ایست !
این روزها تموم میشه و دوباره همه کنارهم ، بدون هیچ تبلویی زندگی می کنن .
